مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
651
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - مرد عُمَرى گفت : آيا مرا مسخره مىكنى وبه كنيه مرا مخاطب قرار مىدهى ؟ حسين گفت : أبو بكر وعمر از تو بهتر وبالاتر بودند ومردم آندو را به كنيه مخاطب مىساختند وهيچگاه كسى را از اينكار جلوگيرى نكردند ، ولى تو از اينكه كنيهات را ببرند ناراحت مىشوى ودلت مىخواهد ترا أمير خطاب كنند ؟ عُمَرى گفت : پايان سخنت بدتر از آغازش بود ( وعذر بدتر از گناه آوردى ) گويا آرزوى امارت در سر دارى ؟ حسين گفت : پانه به خدا ، خدا براي من چنين چيزى نخواسته ومن هم أهل آن نيستم ! حاكم عُمَرى گفت : مگر من تو را خواسته بودم كه به من فخر وَرزى ومرا آزردهخاطر سازى ؟ در اين وقت ، يحيى خشمگين شده وبه آن مرد عُمَرى كرد وگفت : پس چه از ما مىخواهى ؟ عُمَرى گفت : مىخواهم كه حسن بن محمد را پيش من بياوريد ! يحيى جواب داد : نمىتوانيم اينكار را انجام دهيم ، أو سر كار خودش هست ، وتو ( همچنان كه مجلس حضور وغياب براي ما ترتيب دادهاى ) خاندان عُمَر بن خطّاب را نيز جمعآورى كن ويك يك آنها را بخوان واگر ديدى در ميان آنها كسى نيست كه غيبتش به اندازهء حسن بن محمد طول كشيده باشد آنوقت هرچه بگوئى حقّ دارى واز روى انصاف با ما رفتار كردهاى ! عُمَرى كه چنان ديد رو به حسين بن علي كرده وبه طلاق همسر وآزادى بردگانش قسم خورد كه دست از أو برندارد تا اينكه حسن را تا پايان روز در نزد أو حاضر كند ، واگر أو را حاضر نكرد خود آن مرد عُمَرى به سوى سُوَيْقه 2 برود وآنجا را ويران كند وبسوزاند ، وهزار تازيانه نيز به حسين بن علي بزند ، ونيز سوگند خورد كه اگر چشمش به حسن بن محمد بيفتد هماندم أو را به قتل برساند ! يحيى كه اين سوگند را از أو شنيد خشمناك شد واز جا برخاسته گفت : من هم با خدا عهد وپيمان مىبندم كه هر بردهاى كه دارم آزاد شود اگر امشب خواب بهچشمم بيايد جز اينكه حسن بن محمد را نزد تو حاضر كنم واگر أو را نيافتم بهدر خانهات بيايم ودر را بكوبم كه بدانى من به نزد تو آمدهام ! يحيى اين سخن را گفت وبا حسين بن علي كه أو هم خشمگين شده بود بيرون آمدند ، وچون از آنجا خارج گشتند حسين رو به يحيى كرده گفت : به خدا سوگند بد كارى كردى كه قسم خوردى حسن را به نزد أو ببرى ! وچگونه تو حسن را پيدا مىكنى ؟ يحيى گفت : سوگند به خدا من نمىخواستم حسن را نزد أو حاضر كنم وگر نه من فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وعلي عليه السلام نيستم ، بلكه من مىخواستم شب كه مىشود با شمشير بر در خانهء أو بروم واگر توانستم أو را به قتل برسانم . حسين گفت : تو بد كارى مىكنى چونكه با اين عمل جلوى كار ما را ( يعنى قيامي كه در نظر داريم ) -